هنوز هم

چشم‌به‌راهِ ناممکنِ آن رفته‌ی بی‌سراغ

باز از اميدِ آدمی به ديدارِ آدمی ... می‌گويم.

می‌گويم شما

از هَر به راهی که بوده نرفته‌ايد که بدانيد

با دلِ شکسته از شبِ گريه گذشتن ... يعنی چه!

يعنی چه اين چراغ

که همهمه‌پوشِ هر کوچه‌ی خاموش نمی‌شود!

 

شما تا انتهای اين کوچه نرفته‌ايد

که ببينيد باد

اين بادِ به بُن‌بست رسيده چطور

سر به هر ديوارِ بی‌در و بی‌دريچه می‌کوبد!