سید علی صالحی

 کاش از پشتِ اين دريچه‌ی بسته

دست کم صدای کسی از کوچه می‌آمد

می‌آمد و می‌پرسيد :

چرا دلت پُر و دستت خالی وُ

سيگارِ آخرت ... خاموش است؟

سید علی صالحی

هنوز هم

چشم‌به‌راهِ ناممکنِ آن رفته‌ی بی‌سراغ

باز از اميدِ آدمی به ديدارِ آدمی ... می‌گويم.

می‌گويم شما

از هَر به راهی که بوده نرفته‌ايد که بدانيد

با دلِ شکسته از شبِ گريه گذشتن ... يعنی چه!

يعنی چه اين چراغ

که همهمه‌پوشِ هر کوچه‌ی خاموش نمی‌شود!

 

شما تا انتهای اين کوچه نرفته‌ايد

که ببينيد باد

اين بادِ به بُن‌بست رسيده چطور

سر به هر ديوارِ بی‌در و بی‌دريچه می‌کوبد!

سید علی صالحی

چه خوب می شد

یک دور، دور خودت بگردی،

دور و برت را کامل نگاهی بیندازی،

کمی خیالت را دست کاری کنی

و جایی برایم گوشه ی دلت بگذاری

جایی که جای هیچ کس نیست

همان گوشه ی خالی دلت که هیچ کس پیدایش نمی کند هیچ کس ...

آنجا را برای من کنار بگذار

سید علی صالحی

رفتن هم حرف عجیبی ‌است،

شبیه اشتباه آمدن!

گفت بــرمي گردم

و رفت

و همه‌ پل‌های پشت سرش را ويــران کرد!

همه می‌دانستند ديگر باز نمی ‌گردد؛

اما بازگشت

بی هيچ پلی در راه!

او مسير مخفی یادها را می‌دانســت...

سید علی صالحی

دست بر نمی دارد، نمی رود

یک امشب بگذار

سرسنگین به خواب تو

از فراموشی گریه بمیرم

دیگر از تقسیم خستگی با خویش هم خوابم نمی برد!

سید علی صالحی


آرام باش

حوصله کن

آب های زودگذر

هیچ فصلی را نخواهند دید...

مهم نیست که مرا

از ملاقات ماه و گفت و گوی باران

بازداشته اند

من برای رسیدن به آرامش

تنها به تکرار اسم تو

بسنده خواهم کرد...

 

حالا آرام باش

همه چیز درست خواهد شد...