مجتبی صادقی
شکستنی تر از انم که سنگ برداری
و یا به خاطره ای دیر سال بسپاری
تویی که می روی از پیش من، نمی دانم
چقدر از من و حال دلم خبر داری؟
من و دل و غزلم سال هاست زندانیم
در این اتاقک مرطوب چاردیواری
گره زدند مرا مثل عنکبوتی پیر
به تار حوصله ی روز های تکراری
...
مرا بگیرو تما شا کن و سپس بشکن
همیشه آینه پیدا نمی کنی...
آری...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 21:7 توسط فاطمه شیرازی
|